خرید بک لینک
سلام ، پنج ماهه كه از روز عروسيم ميگذره و منم رفتم سر خونه و زندگيم، روزهاي خوبو بد زيادي تو مدتي كه با امين بودم گذروندم و من صبورتر شدم و سخت تر . زندگيه آرومي رو ميگذرونم اما دوري از خونوادم برام د

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 18 آبان 1398 ساعت: 8:06

سلام ، هفتم تولدم بود عصر اون روز رفتم شيريني فروشي يه كيك خريدم و شب كه امين إز سركار اومد يه جشن كوچولو دو نفره باهم گرفتيم ، چند تا عكس هم گرفتيم برأي مامانم فرستادم إز دو هفته قبل همش به امين ميگ

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 18 آبان 1398 ساعت: 8:06

سلام، چند روزه مامانمو خواهرم اومدن شيراز و من أين روزها خوشحالم كه خونوادم پيشمن البته دوستاي مامانم هم بعد إز سي سال دوري اومدن شيراز پيش مامانم ، دوستاي زمان دانشجويي هستن و هر كدوم إز شهراي مختلف

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 18 آبان 1398 ساعت: 8:06

سلام ، تا حالا اينقد شيراز گرم نشده بود اين مدت خيلي هوا دم كرده و با جنوب فرقي نداره. ديروز تو خونه حوصلم سر رفت تنهايي رفتم پاساژ گردي ميخواستم مانتو بخرم اما نخريدم چون خيلي گرون بود يه مانتو ساده

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 18 آبان 1398 ساعت: 8:06

سلام، تو اين دو ماه كه نبودم دست و دلم به تايپ نميرفت خيلي بي حوصله بودم اما الان حس نوشتن دارم ، ديروز نوبت دكتر داشتم چون يكسال و نيم پيش بود كه دماغمو دوباره عمل كردم ولي باز مشكل تنفس داشتم رفتم ا

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 18 آبان 1398 ساعت: 8:06

سلام , يك هفته ي آخر شهريور ماه مامان و بابام و خواهرو برادرم اومدن شيراز و من بعد از مدت ها با ديدنشون روحيه گرفتم و خوشحال بودم ، دوري از خوانواده خيلي سخته اما چه كنم عادت كردم. در مدت اين يك هفته

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 18 آبان 1398 ساعت: 8:06

صفحه بندی